نشانی و پ. ن. و خداحافظی
خب. دیگه کم کم داشت خودم هم باورم می شد که من روشن فکر نیستم و نزدیک بود تو این مدت که ننوشته بودم، کلا ننویسم.
و اما نشانی جدید.
بعضی وقت ها، سوء هاضمه، هم مغز را در بر می گیرد و هم دل و روده را.
پ.ن. این وبلاگ رو حسین نیازی برای من راه انداخت. نویسنده ی سایت شب نویس. این را هیچ وقت فراموش نمی کنم. این جا خیلی هم راحت بود و خیلی دوست داشتنی برای من. این جا رو 4 سال پیش درست کرد. همه چی این جا خوب بود.
حالا من خیلی آدم مهمی هستم، هی میام این جا خبر رسانی می کنم. آدرس عوض کردن برای آدم های تنبل از اون چیزی که فکر می کنن بیشتر طول می کشه. فکر کنم تا سه شنبه و این حدودا طول بکشه، رفتن به آدرس جدید.
الان دارم می رم ورسک که یه چند تا عکس هم بگیرم. اگر بر حسب اتفاق افتادم از پل پایین، به سوی دره، شما به همه بگید که از قبل گفته بود می خواد خودش رو بکشه و از مرگش خبر داشت و این چیزها. حداقل با آبرو بمی رم.
خب، من به زودی آدرس این جا رو تغییر می دم.
آدرس جدید رو می نویسم.
پ.ن. ...
می دانی این خستگی دیگر رفتنی نیست. مثل این می ماند که تو به یک آدم آهنی بگویی، خسته شده ای، بایست تا آهن های ت را بر دارم. آن وقت دیگر چیزی نمی ماند.
قایم باشک شروع می شود. گفتم که من خودم چند بار ترسیده ام، بهتر می دانم کجا امن است. بهتر می دانم کجا قایم شوم. حالا به بیست رسیده اید. عمرا بتوانید پیدایم کنید، نمی توانید پیدایم کنید. به ذهن تان هم نمی رسد که کجا قایم شده ام. چهل و پنج. از همه ی شما بهتر بلدم کجا قایم شوم. پنجاه. آن زیر نیستم و حتا آن پشت. این جایی که من قایم شدم به عقل هیچ کدام تان نمی رسد. شما فقط بلدید چند متر این طرف تر و آن طرف تر قایم شوید. اما این جا دور است، خیلی دور است و متروک. هوا دارد تاریک می شود ولی به عقل هیچ کدام تان نمی رسید این جا قایم شوید. من بهتر از همه این بازی را بلدم.
به سیمور در اوهایو
چطوری سیمور. این جا همه چیز خوب است. من دیروز داشتم تلویزیون نگاه می کردم. یک نفر را آورده بودند تلویزیون که خیلی فهمیده بود. او گفت، دی وی دی رام باش که اگر خواستی سی دی را نخوانی، نتوانی. من خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم و بعد هم رفتم پیش ماهی هایم. ماهی های پشت بام را می گویم. همان هایی که بقیه فکر می کنند، آن جا گذاشتم شان تا گربه ها بخورند. ولی من می دانم که جای آن ها امن است. من خودم چند بار ترسیده ام. بهتر می دانم کجا امن است. برای ماهی هایم خوب است. پشت بام از همه جا به دریا شبیه تر است، حداقل آسمان ش را دارد.
اگر روی گلوی من دست بکشید، هیچ برآمدگی نیست که اذیت تان کند.
می دانی، چند نفر به من گفته اند که خدا از رگ گردن هم به تو نزدیک تر است ولی این جا چیز هایی هست که از خدا هم به من نزدیک تر است. این چیز ها گردن سر شان نمی شود، رگ سر شان نمی شود. نزدیک سر شان نمی شود. هم، سر شان نمی شوند. این ها تمام آبی های رگ ها را رد کرده اند. گردنم را رد کرده اند. حالا نشته اند توی گلوی من. اصلا برای همین گلو دوخته شده اند، به اندازه و دقیق. جای نگرانی نیست، کوک های ظریفی دارد که از رو پیدا نیست و به زیبایی گلو، هیچ صدمه ای نمی زند.
سايه ي مرا با تير زدند. حالا هميشه چيز هايي هستند كه از سايه ام هم به من نزديك تر باشند، گلوله ها. فرق آن ها با سايه ام اين است كه شب ها هم پيدا هستند و تمام روز و باقي شبانه روز. با سرهايي هم چون گلوله و پايين تنه اي چون بدن انسان. سايه به سايه دنبالم مي آيند.نمي دانم چه مي خواهند.به نظر لبخند مي زنند. شايد فقط مي خواهند سلامي بكنند و از توي تنم رد شوند و بروند رد ِ كارشان. نمي دانم، شايد ايستادم.
این ریشه های تازه ی درخت نیست که از همه جای من بیرون زده است.
می دانی، مثل سرطان پیش می رود. من نتوانستم دستم را قطع کنم و حالا دارم می بینم که چه طور دارد پیش می رود. می رود و همه تنم را فتح می کند. همه مغزم و زیر گلو تا نزدیک های فک. قفسه ی سینه . پاهایم و دور و برم را. من همان اول که دستم را قطع نکردم، می دانستم که تمام نمی شود. می خواستم که بیاید. هیچ وقت تمام نمی شود. اشاره نمی کنم. باور کن. دارم سعی می کنم که بروم قاطی درخت ها و سر سبز جلوه کنم و بگویم این ها، شاخه ها و ریشه های تنومند من است.
لبخندی شبیه ماله، بر روی زخم های همیشه تازه
اصلا از وقتی که علم، دست ماه را برای ما رو کرد و ما فهمیدم که صورت ش پر از چاله چوله است، من به مسائل علمی علاقه مند شدم.
پس بگذارید دقیقا از نظر علمی و پزشکی برای تان شرح دهم. این مسئله را حتا می توانید در دانشگاه ها تدریس کنید و در موردش رساله های مختلف بنویسید. و پایان نامه، پایان نامه بنویسید. من سعی می کنم که این مسئله را کاملا علمی و با ذکر جزئیات برای تان شرح دهم. و دقیق. ببینید، درد دقیقا بدون این که شروع بشود، من را کشته است. امید وارم به درد تحقیق تان بخورد.
دقت کردین، پس کله ی بعضی از این راننده ها، چه قدر با چشماشون که توی آینه س متفاوته؟ اصلا انگار این پس ِ کله، مال اون چشما نیست.
این جا، راه آهن مرزی گاو های نبراسکا
دروازه ها را باز کنید. دروازه ها را باز کنید. دروازه ها را ببندید. دروازه ها را ببندید. حالا می توانید با خیال راحت زندگی کنید. حالا می توانید با خیال راحت زندگی کنید. دیگر دروازه را بر روی من باز نکنید. آدم هایی که نزدیک می شوید و بعد ترسناک. دروازه ها را ببندید. دروازه ها را ببندید. با خیال راحت زندگی کنید.
ما تا توی تخم چشم مان آب است.
می دانی، الان من این طور هستم. این طوری که یک ماهی بزرگ بخواهد گریه کند و تمام پولک های ش همراه شانه های ش تکان بخورد و برقش بزند چشم کسی را. و همه بفهمند. و همه بفهمند. من از این ماهی ها هستم. از این ماهی ها یی که همیشه زیر آب هستند. ما نمی توانیم گریه کنیم. چه طور می توانیم؟ ما نمی توانیم گریه کنیم. هجوم آب. ما کی گریه کرده ایم؟ کسی فهمیده است؟ خودمان فهمیده ایم؟ با کدام موج است؟ اصلا ما گریه کرده ایم؟ نمی شود. مثل این است که بخواهی پاهایت را بکوبی به دیوار ولی دیوار ها را ببرند دور. دور تر و دور تر. ما از این ماهی های زیر آب هستیم. تا توی تخم چشم مان آب است. کسی باور نمی کند این ها اشک های ماست. ما نمی توانیم گریه کنیم.
یکی رو یکی زیر. یکی رو یکی زیر. دروغ ها یکی رو، یکی زیر. یک رو یکی زیر. تو یکی رو یکی زیر. یکی رو یکی زیر. ماشین ها می گذرند از پل. یکی رو یکی زیر. عشق ها یکی رو یکی زیر . من یکی رو یکی زیر. یک رو یکی زیر. من یکی رو یکی زیر. نخ نما شده ام.
عزیزان به کاه دون زده اید. آدم جرات نمی کنه اسم خواهرش رو تو این وبلاگ بنویسه. اصلا بنویسه خواهر. فرداش صد نفر از گوگل میان. این ِ خواهر. اون ِ خواهر. این ِ اون جاش. چیز ِ اون جاش. اون ِ چیزش. چیز ِ چیزش. چیه خواهر؟ آقا جون چیه خواهر؟ اگه عزیزان هم دسته به اسم دین ننشسته بودن رو یه سری از عوامل این جوری نمی شد. بمیرم. حساسیت فصلی هم که دارین. یه دفعه همه با هم میاین سراغ ِ چیز خاله و فقط اون رو سرچ می کنین. بعد یه دفعه همه راه میفتین سراغ چیز دیگه ی یکی دیگه. عین کوچ پرستو ها می مونه لامصب.
یاد آوری: قضیه ای بودار در من آغاز می شود، چیزی به نام گه شدن.
هفت ثانیه تا پرتاب. هفت ثانیه تا پرتاب من به صورت تان باقی مانده است. بروید کنار. من گاز می گیرم. پدر ما را به رگبار بستند، همین پیش پای شما. من گاز می گیرم. تا یادم نرفته بگویم ماشین زمان خیلی وقت است که اختراع شده، آن هم توسط من. چون من می توانم جوری به گذشته برگردم و دهنم خودم را سرویس کنم که انگار همین حالا اتفاق افتاده است. مثل این که آدم چاقو رو بردارد و دقیقا بکشد روی زخم بسته شده اش. به همان اندازه. ما را به رگبار بستند. اگر باور ندارید از گلوله ها بپرسید. گلوله هایی که برای زود تر نشستن بر تن ما از هم سبقت می گرفتند. هفت ثانیه شما خیلی وقت است تمام شده. من خرخره تان را می جوم.
یادت باشد یک لباس نظامی آستین حلقه ای با سر دوش های اضافه برایش بدوزیم. امروز دُن فاکتی اومده بود این جا. می دانی که الان توی بلوک هشتاد و هشت شرقی زندگی می کنن. آمده بود دنبال دست های قطع شده اش. گفت اگر می شود دست هایم را پس بدهید. من هم گفتم امکان پذیر نیست. گفتم حالا که انقلاب ما پیروز شده است این دست ها به موزه تعلق دارد و هر چه باشد شما چند نفر از دشمنان ما را با آن کشته اید و یادآوری کردم چند نفر از دشمنان سنگدل را. او هم لبخند زد. ما همه باید این پیروزی ها را جشن بگیریم. به او هم گفتم و اضافه کردم به محض این که جای دست های ت خوب شد، می توانی مدال های افتخارت را به آن ها بزنی.
صدای من میاد؟
من این جور وقت ها فقط گند می زنم ولی اگر صدای من میاد خداحافظ سعید موحدی با علاقه ات به ژانر پلیسی، سیگار های باریک و خیلی چیز های دیگر.
حالا توی انقلاب یک جای دیگر هم هست که آدم را نگه دارد تا در بسته اش را تماشا کند.
می دانی یک وقت هایی یک چیز هایی تا پشت چشم آدم می آید که هر بار زورش بیشتر می شود.
-----------------------------------
وسط.ن. عکس های مراسم امروز را آقای علیخانی امشب یا فردا می گذارد این جا.
tadaneh1.blogspot.com
---------------------------------------------------------------------------------------------
ما را بی خبر قل دادی روی صفحه ی مار و پله و می گویی جفت شش بیاورید؟
گفتند این جمله ها تو را ناراحت می کند. مادر ما را دایه ها بزرگ کردند. دایه های داغ تر از آش. اسباب بازی های مان را گرفتند، حتا آن هایی که زیر تخت بود. می خواستم بگویم نگران نباش، من فرفره ام را توی شرتم قایم کردم. آن را هنوز دارم. من این ها را به چند نفر دیگر هم گفتم. همه گفتند چه قدر غمگین و ناراحت کننده. گفتند این جمله ها تو را ناراحت می کند. چند نفر گفتند که اسم دایه را نیاورم. یک نفر هم به من گفت بی ادب. ولی من هیچ کدام از این منظور ها را نداشتم. هیچ کس فکر نکرد که من فقط می خواستم راجع به فرفره ام با تو صحبت کنم.
اولی: ببخشید من جلو می رم.
دومی: را بیفت.
بنگ
